|
علمی ؛ فرهنگی
|
كتاب «فرهنگ زبانزدهاي رامسر»، مجموعه اي از زبانزدها و گوشه ها و كنايات مردم شهرستاني است كه امروزه به نام رامسر مشهور است. اين فرهنگ شامل 4318 زبانزد در متن و 345 زبانزد مشابه در پي نوشت است. با توجه به اينكه گويش مردم جلگه نشين رامسر در اثر تحولات اجتماعي و مهاجرت هاي سال هاي اخير دچار دگرگوني بسيار شده است و گويش مردم مناطق كوهستاني كمتر رنگ باخته است، لذا در انتخاب زبانزدها، اولويت به زبانزدهايي داده شده كه از اهالي كوهستان شنيده شده باشد. آوانويسي اين مجموعه بر اساس سيستم الفباي آوانگار جهاني (IPA) انجام شده است.
مرگ براي من احساس بودن است
تازه مثل چشمان منتظر
كز كرده ميان حلقه خواستن وشتافتنم
روبه روي خويش مي ايستم كيو كيو بمب بمب
چنان كه تصوير تورا به انجماد
به باد مي سپارمش
رعشه هاي من تورا به ياد باد مي برد
جوان بمان به انتظاري چنين
مست بارشي عفيف
منتظر بمان

حیات انسان - در گستره شناخت تاریخی علم از سوی بشر - به عنوان یکی از مقولههای مهم مجاهدتها محسوب میشود. - علم انسان شناسی - انسان مدام در مسیر این کنکاش عظیم به مواجهه تجربی دست مییازد. موفقیت دانشمندان در این زمینه علیرغم وسعت دانشها به دلیل محدودیت زبانی و تعریف انسان توسط لایههای مختلف علوم کامل نشده است. از سوی دیگر استعانت به ابزارهای حسی به عنوان آخرین وسیله ابزار بشر برای فهم تمامی ناشناختهها باعث شده است تا عدهای واقعیات مکشوف را نیز نادیده بگیرند و انسان را ماشینی تصور کنند که فکر میکند. قلمرو انسانی عالم در حدود قلمرو حواس است و قلمرو فیلسوف در حدود قلمرو عقل و نگاه باطنی نیز قلمرو خود را دارد.
اصولاً اعتقاد بر این است که انسان از لحظه تولد این انواع سلوک معرفتی را به صورت مرحله به مرحله طی میکند و اینگونه نیست که کسی معرفت ابتدایی، علمی و فلسفی را طی نکند و بدون درک عوالم این معارف، در سلوک عرفانی مستغرق گردد. یعنی لازمه رسیدن به یک معرفت والاتر و عمیق، درک مرحله پیشین است و گرنه رسیدن به شعاعهایی از معرفت عرفانی بدون سیر تکاملی، نتیجهای در سعادت انسان نخواهد داشت، مگر اینکه او را صنعتگری در میآورد که فقط قادر است برخی خوارق عادات، مثل: گذشتن از روی آب و عبور از دیوار چین! را انجام دهد. از سوی دیگر وقتی از انسان سخن میگوییم، با موجودی بیاراده و بیشعور مثل حیوانات و جمادات روبهرو نیستیم، بلکه با موجودی جستجوگر، هدفمند، ذیشعور و… مواجه هستیم.
با تعریف نسبی که از انسان در ذهن متبادر میشود، از وجودی پیچیده، چند لایه و چند بعدی آگاهی مییابیم که نمیتوان آن را با انتخاب راههای ساده و محدود بررسی کرد، بلکه ابزار و وسیله شناخت، نسبت به اهمیت و پیچیدگی موضوع، مهم و پیچیده میشود.
انسان در لایههای مختلف علوم انسانی دارای وجهی مشخص- و البته قابل اعتنا- است. روانشناس در پی مطالعه در گونههای مختلف حیوان و نوع انسان با توجه به رفلکسهای شرطی است، این در حالی است که هر یک از علوم انسانی منشوری است که تنها یک نظم از هزاران «نظم پریشان» انسان را به نمایش میگذارد. اوج شناخت انسان تک ساحتی در غرب پس از قرن چهاردهم میلادی و در پی اعتراض به مظاهر اندیشه متحجرانه کلیسا محقق شد. انسان دایره تمامی خواستههای اقتدار گرایانه شد، علم و شناخت برای گشودن راز هستی صرفاً با هدف افزایش کامرانی انسان و غلبه او برطبیعت دنبال میشد «صاحب نظران جدید با شکست ناپذیر دانستن علم تاج افتخاری برسر این علم کلام خونخوار گذاشتند، گالیله دلباخته آن نظم آرامی شد که در ستارگان کشف کرد و گفت میدان علم باید محدود به قوانین ریاضی و کمّی گردد، شهرت عالی نیوتن و کمال موقت تحقیقات او در مکانیک تکلیف طلاب علوم را معین کرد، علمای فیزیولوژی و روانشناسی بر آن شدند که رشد سلولها و آشفتگی امیال و رغبات انسانی را با ابزار مکانیک و ریاضیات تفسیر کنند، فلسفه از ریاضیات سرمست شد، دکارت با احتیاط مبهم خود تلقین کرد که: جهان به منزله ماشین است و هندسه به منزله حرکت، اسپیونزا توده عالم را به قالب اقلیدسی فکر خود ریخت، انقلابیان عصر روشنگری به سرور تمام اظهار میداشتند که انسان دیگر مثال، نمونه الهی نیست، بلکه نمونهای از آن ماشینهایی است که در زمان آنها تازه جای دست و اراده انسان را گرفته بود ».
در چنین تفکری انسان چیزی از طبیعت است که برتریهای حسی او باعث میشود تا سایر لوازم طبیعت به خدمت او در آیند، انسان میبایست با موضوعی کردن مواد طبیعت و تحقیق در آن به جزییترین رازهای هستی دست یابد. شاخههای مختلف علوم توانستند لایههای پنهان طبیعت- البته نه همه آن - را کشف کنند. اما هر چه عمق این تحقیقات بیشتر میشد، ذات و صفات آدمی پیچیدهتر مینمود، ارنست کاسیرر در رساله خود از قول ماکس شلر مینویسد: امروزه انسانشناسی علمی، انسان شناسی فلسفی و انسانشناسی متکی به الهیات نسبت به یکدیگر و متقابلاً یکسره بیاعتنا هستند. با این وصف، تصور و تلقی واحدی از انسان نداریم. علاوه براین، علوم تخصصی که پیوسته تعدادشان روبه افزایش است و با مسایل انسان سروکار دارند، بیشتر پنهانگر ذات انسان در پرده حجابند تا روشنگر آن.
بیشک علت این پراکندگی و عدم تلقی واحد از انسان به دلیل نظرها و تئوریهای گوناگون نیست، بلکه توجه به ساحت چند بعدی از منظر اندیشهای تک ساحتی است، طبیعی گرایان یعنی مدافعان روش تجربی محض معتقدند که هیچ تفاوت اصولی بین شناخت طبیعت و انسان که جزیی از آن طبیعت است، وجود ندارد. برانسان و رفتار انسانی نظم و قانونی حاکم است که بر طبیعت حکمفرماست. فردیت و اختیار و آزادی آحاد انسانها به گونهای نیست که مانع دستیابی به چنین نظم و قانونی باشد، بنابراین عالم انسان شناس با تحقیقات تجربی میتواند، نظارهگر این قوانین باشد و با تبیین آنها و شناخت علل و حوادث پدیده های انسانی به توانایی و امکان پیش بینی و تصرف در رفتار و مقولات انسانی دست پیدا کنند، چنین نظرها و سوالاتی دیگر، پدیدهای است که در مجموعه اندیشه پس از قرون وسطی در اروپا به وجود آمد، اما سوال بشر این نیست، بلکه « سوال از آفاق، اصلی ترین سوال انسان است، غرب به شدت از مطرح کردن سوالاتی انفسی گریزان است و اگر راجع به خویش نیز گاهی سوالی مطرح میکند، کاملاً به عنوان پدیدهای آفاقی و خارج از خویش مطرح کرده وبه پاسخگویی آن میپردازد ».
در نقطه مقابل این نظر برخی اندیشمندان علوم انسانی معتقدند که بین انسان و طبیعت تفاوتهای جوهری و اساسی وجود دارد و عالم انسانی را بسی پیچیدهتر از عالم طبیعت میدانند. انسان موجودی است که اراده و قدرت تصمیمگیری و انتخاب دارد و رفتارش معنادار است زیرا قواعد و اعتبارهای اجتماعی و قصد و نیت افعال او را همراهی میکنند این نظر در تاریخ شناخت بشری از سابقهای طولانی برخوردار است: دانشمند علوم اجتماعی به جای تبیین علّی حوادث و پدیدههای انسانی که پیش از این توسط دانشمندان حسیگرا و طبیعت گرایان مورد بررسی قرار میگرفت و به دنبال فهم و تغییر این پدیدههاست. او را در چارچوب علوم تجربی خویش معرفی میکند. غافل از آنکه بیان این فهم نیز از راه زبان تجربی امکانپذیر نیست.
مولوی و حیات انسانی
آثار مولوی انسانمدارانه نیست ولی درباره انسانهاست، در حقیقت مثنوی برای شناساندن خداوند و تجلیات او در هستی سروده شده است، قالب بیانی این تجلیات گاهی به صورت خطاب منبری و مدرسی در مثنوی گنجانده میشود و گاه شور و شوق عاشقانهای که از پس «تتن تن یا هو» غزلیات دیوان کبیر به آسمان شعر و تفکر میرسد، انسان نیز به عنوان یکی از این تجلیات با توجه به گستره تمایزاتش نقش ویژهای را به خود اختصاص داده است. از همین رو نمیتوان مثنوی و آثار دیگر مولوی را مطالبی دانست که به توضیح ذات آدمی میپردازد. بلکه همانگونه که در مورد قرآن میتوان گفت این کتاب شریف « با وضع شریعتی جامع که زندگی معنوی و دنیوی را کاملاً به هم میپیوندد قاعدهای عملی را در بردارد که فضایل اخلاقی را معین میکند، نه آن که فهرست عناصر مختص طبیعت انسان را بذاته نشان دهد، اسلام دین ایمان و تمیز و تشخیص است، نیروی اقناع کننده تعلیمات قرآن در این است که واقعیت وجود مطلق را شرح میدهد و وحدت و هماهنگی خلقت را که تابع وجود مطلق است، آشکار میسازد .»
مولوی در بزرگترین اثرش یعنی مثنوی به کسانی که انسان را در قرون بعدی معرفی میکنند، پیچیدگیها و پنهانی او را شرح میدهد. این پیچیدگی ناشی از ابهام ذهنی یا مغلقگویی مؤلف نیست، بلکه ارزشی معنوی را که انسان داراست، در لابلای سطور بشری نمیتوان کشف کرد. از نظر او معرفین آدمی افسونگرانی هستند که با سحر کلمات خود به مجادله با پیچیدگیهای موسی صفت انسان برآمدهاند، در این تصورات، انسان از هویت و شخصیت ظاهری برخوردار است:
آدمی همچون عصای موسی است
آدمی همچون فسون عیسی است
تا بدانی که آسمانها سمی
هست عکس و مدرکات آدمی
زبان مولوی در یادآوری حقیقت انسان غالباً باتمثیل همراه است. این تمثیلها صرفاً تعلیم به مخاطب نیست، بلکه یادآوری نکتهای است که پیش از این در خاطر انسانها بوده است، ولی هم اکنون فراموش شده است. اینگونه استفاده کردن از تصویرهای مختلف بیدلیل نیست، دلیلش این است که آدمیان بیدلیل تعلق به دنیاهای فکری و روحی مختلف در عالم هم موجودات مختلف را میبیند. تعبیر مولوی از عبارت خواب هندوستان دیدن فیل بر همین نکته ظریف اشاره دارد:
فیل باید تا چوخسپد اوستـــان
خـــــــواب بیند خطه هندوستان
خر نبیند هیچ هندستان بخواب
خر ز هندستان نکردست اغتراب//////////
این متن بخشی از مقاله «حیات انسان آرمانی در تفکر مولانا» است که توسط محمود رنجبر در «همایش آموزههای مولانا برای انسان معاصر» ارائه شده است. متن کامل مقاله را از ااینجا دریافت کنید.
در پي انتشارجلد دوم
«فرهنگ زبانزدهاي رامسر»پاسداشت گويش هاي گيلان ومازندران
جلد دوم فرهنگ زبانزدهاي رامسر(سخت سر) تاليف حسن رحيميان به بازار نشر رسيد. اين فرهنگ كه نخستين جلد آن با حدود 4000 زبانزد در سال 1383منتشر شده بود، دومين اثري است كه به زبانزدهاي گردآوري شده غربي ترين شهر مازندران پرداخته است. « در اين كتاب كه به همت انتشارات معين و در كسوتي بسيار آراسته به علاقه مندان كتابخواني و فرهنگ بومي ، محلي ارايه شد،تعداد 1700 زبانزد (بدون احتساب زبانزدهاي مشابه در پينوشت) به ثبت رسيده است. استاد دكتر مير جلال الدين كزازي در مقدمه اي كه بر اين كتاب نوشتند، تاكيد بر جمع آوري فرهنگ توده را از مهمترين مسايل براي حمايت از زبان معيار بر مي شمارند.وي مي نويسد: بررسي گويش ها و زبان هاي بومي و تلاش در پاسداري و نگهباني از آنها يكي از بايستگي هاي روزگار ماست. كه تن زدن از آن و فرونهادنش پي آمدهايي زيانبار حتي فاجعه آميز براي فرهنگ و تاريخ ايران خواهد داشت. زيرا روزگار ما روزگار گسترش و روايي فناوري رسانه اي است ورسانه ها به ناچار زبان ها و گويش هاي بومي را مي دروند و اين گنجينه هاي گران ارز و بي جايگزين را كه از فراسوي هزاره ها و پاره هايي بس گرامي از پيكر سپند و بيكرانه ارجمند فرهنگ ايران ميگسلد وبركنده مي آيد.(صفحه 16 كتاب)
فرهنگ نويسي در ايران از قرن سوم هجري رواج يافت، در اين دوره دو شاخه فرهنگ نويسي براي زبان عربي و نيز فرهنگ نويسي براي زبان پارسي رواج داشته است. كتاب «تهذيب اللغه» ازهري (م282 ق)و«جمهره اللغه» ابن دُريد (م321ق) جزو نخستين لغت نويسان زبان عربي بودند، در زبانهاي ايراني نيز قديمي ترين كتابهايي كه در دست است، يكي فرهنگ اوئيم وديگر فرهنگ معروف به مناختاي است كه آن را فرهنگ پهلويك نيز ناميده اند و قرائني هست كه هردو كتاب را در دوره ساساني و يا شايد عصري نزديك به دوره ساساني تاليف كرده اند،(محمدخاني:239،1374)
در فرهنگ نويسي گويشي نخستين كار نسبتا دقيق فرهنگ گويش گيلكي دكتر منوچهر ستوده است كه در سال 1332 تدوين شد. دكتر ستوده زماني كه در شهر لاهيجان ساكن بوده، آنچه را كه از مردم مي شنيده، يادداشت نمود ، آوا نويسي كرد و آن را به علاقه مندان ارايه داد، حركت دكتر ستوده،گوي رقابت از مستشرقين را نيز ربود . درست در همان زمان كه گنجينه ادبيات كلاسيك ما در دسترس خارجيان قرار مي گرفت تا آداب اجتماعي ايران در اروپا و آمريكا غسل تعميد داده شود! و به عنوان آدابي اروپايي جلوه نمايد، كوشش هايي هرچند اندك در زمينه جمع آوري فرهنگ توده نويد بخش حركتي مناسب و آرماني در اين مسير شد. اگر چه نبايد كتمان كرد كه مستشرقيني مانند رابينو ، کلنل لریمر (کنسول انگلیس) ، هنری ماسه، آرتور کریستن سن ، دارمستترو .. در مورد گويش هاي ايراني و فرهنگ توده كارهايي را انجام داده اند؛با وجود همه فراز و فرودهاي زباني كه در مورد زبان فارسي وحتي در مورد همه زبانها وجود دارد ؛ بايد گفت كه در ايران بيشتر از ساير مناطق تعدد گويش ها و فرهنگ باعث شده تا تنوعي از آداب قومي در دل آنها حفظ شود ؛ علم زبانشناسي نيز اگرچه در دهه هاي اخير وارد ايران شده است، ولي در همين دوره اندكِ حيات خود نيز توانسته خدمتي شايان به فرهنگ توده بنمايد ، دقت نظر و نكات ارزشمند قوم مدارانه در فرهنگ توده باعث شده تا هويت يابي در جهاني كه به دنبال سلب هويت از انسان امروز و ارايه هويتي كلاسه شده وخود خوانده در دهكده جهاني است، مقهور دانش هاي پس زمينه و مستتر درآن شود و اين دانش را ذيلي بر علم زبانشناسي و قابل مطالعه در ادبيات و جامعه شناسي بدانند. با جمع آوري اين خرده فرهنگ ، مي توان اطلسي از فرهنگ اصيل ايراني را دريافت كه منبعي درخشان از انوار تحقيقات آتي محسوب مي شود ، يكي از جديدترين نمونه پژوهش هاي صورت گرفته اخير، فرهنگ زبانزدهاي رامسر(سخت سر) است كه توسط حسن رحيميان به چاپ رسيده است.
اين فرهنگ همان گونه كه استاد كزازي نيز در تقريظ خود اشاره دارند، به دليل قرار گرفتن در مرز بين گيلان و مازندران مي تواند به لحاظ فرهنگي مورد توجه محققان هر دواستان قرار گيرد، اما آنچه كه در اين فرهنگ نمود شايان توجهي دارد ، تجلي گويش رامسري است، كه از اين نظر، زبانشناسان نيز مي توانند توانايي هاي گويشي اين منطقه را در مناسبت تفاوتهاي آوايي بسنجند، به گونه اي كه گويش مذكور كمتر ارتباطي با گويش مركز استان گيلان ومازندران دارد و مي توان آن را به عنوان گويشي مستقل بركاويد . حسن رحيميان پژوهشگر پر كار رامسر در اين اثر اما، بناي رفيع زبانزدهاي رامسري را به آنجا رساند كه تماشاي بلندي آن كلاه از سر كودك عقل مي اندازد. با كاوشي كه انجام داده ام، بر اين حقيقت مسلم دست يافتم كه تاكنون هيچ فرهنگي در زمينه زبانزدهاي محلي تا بدين حد گويا ، جامع و علمي در هيچ كجاي ايران منتشر نشده و اگر اين چنين است، حداقل در كتابخانه ملي ايران به ثبت نرسيده است . بنابراين مي توان فرهنگ زبانزدهاي رامسر را الگويي مناسب براي كارهايي از اين دست برشمرد ، امري كه سالهاست در فرهنگستان زبان فارسي به عنوان دغدغه مطرح شده، ولي هنوز كاري عملياتي براي تحقق آن به منظور حفظ گويش هاي محلي صورت نگرفته است. زبانزد؛ ضرب المثل، نمود يا نمان به جمله اي گفته مي شود «مختصر و مشتمل بر تشبيه يا مضمونِ حكيمانه كه به سبب رواني لفظ و روشني معني و لطفِ تركيب، شهرت عام يافته و همگان آن را بدون تغيير يا با اندك تغيير در محاوره به كار مي برند»[1] تعريف مرحوم احمد بهمنيار تقريباً جامع و مانع است، زيرا در بسياري از زبانزدها ضرب المثل، تشبيه با كلماتي در كمال اختصار مضاميني ارزشمند و تأمل برانگيز را نمايش مي دهد، ميزان زبانزدها در هر قوم به سه عامل بستگي دارد: 1ـ سطح دانش؛ 2ـ ميزان مراودة يك قوم با اقوام ديگر؛ 3ـ ساختار روابط اجتماعي افراد اجتماع با يكديگر و حكومت. بنابراين به عبارتي مي توان گفت زبانزدها يكي از مظاهر فرهنگي است كه نمودگار رفتارها،روح،اخلاق و بينش ملل مختلف است، بنابراين واكاوي زبانزدهاي عاميانه به دليل آنكه فشرده اي از اعتقاد و نموداري از فرهنگ يك قوم است و مي تواند به عنوان يك اصل مورد توجه قرار گيرد، كاري كه آقاي حسن رحيميان نيز در اين فرهنگ به آن توجه داشته است بر مدار چنين نظري بوده است كه در واقع راه را براي محققان صاف وروشن نمود. وي براي هر زبانرد ابتداآوا نويسي،آنگاه كاربرد آن را ذكر مي نمايد. اين شيوه باعث مي شود تا پژوهشگراني كه با گويش رامسري نيز آشنا نيستند، با تلفظ تقريبا درست زبانزدها يا كاربردآْن آشنا گردند.اما در اين ميانه بايد در باره شيوه هاي كاربرد معاني مجازي و غير حقيقي هم در باب مدخلهاي موجود اين فرهنگ اشاره اي داشت ، به گونه اي كه اگر به ورود معاني حقيقي در آغاز و پس از آن، به معاني مجازي توجه نشود، اين شايبه براي خواننده پيش مي آيد كه برخي از اين زبانزدها تكراري است. نكته ديگري كه در اين كتاب نيز به آن توجه شده است، نگاه كاملا دانش مدارانه به فرهنگ توده هاست،مي دانيم كه در فرهنگ اين بخش از جامعه آداب و آثاري است كه به دلايل حفظ حرمت نمي توان آنها را ذكر كرد، اما اگر پاي پژوهشي بدون رويكردهاي تجويزي درميان باشد، بايد به محقق اين اجازه را داد تا نامحدوده هاي شناخته شده و بسنده را بكاود و بهترين ها را گزينش نمايد.رحيميان در جلد دوم فرهنگ زبانزدهاي رامسري با چنين نگرشي به سراغ زبانزدهاي مغفول مانده در جلد نخست رفت، از همين رو مي توان تقريبا تمام زواياي ادراكي مردم اين سامان را دريافت.
نگارش فرهنگ هاي گويشي اما به عارضه اي مبتلا است كه آن را بايد در عدم توجه به شيوه هاي فرهنگ نويسي جستجو كرد، مدخل هاي نامنظم و عمدتا ذوقي از سوي محققاني كه صرفا به واسطه عِرق ملي، قومي خود اين كار را به انجام رسانده اند ، نشان مي دهد كه مي بايست شيوه اي مورد پذيرش تدوين گردد،كاري كه در فرهنگ زبانزدهاي رامسر صورت گرفته، اگرچه به لحاظ ساختار از انسجام قابل توجه ودر عين حال به تبع فرهنگ هاي بزرگ فارسی صورت گرفته، ولي تفاوت هاي آوايي در آن نمود بارزي دارد كه يكي از دلایل آن را مي توان در تعدد گويشوران و همراهان جمع آوري كننده اين زبانزد ها يافت؛ نکته اي كه رحيميان نيز از آن به عنوان «يك لشکر» ياور نام مي برد «106 نفر در گردآوري زبانزد های این كتاب همكاري داشتند». بي ترديد اين همه داراي لهجه هاي متفاوت از گويشي مشترك بوده اند،به همين دليل است كه گفته شده نگارش واژه نامه هاي محلي به مراتب حساس تر وظريفتر از تدوين فرهنگهای فارسی است زیرا تالیف فرهنگ فارسي دري تا بخواهید منابع مکتوب قديم وجديد در دسترس است وحال آنكه گردآوری وا ژه نامه اصل بر تجسس در آثار محدود معاصر يا بر مسموعات استوار است ومنابع مكتوب بسيار محدود است(طباطبايي:42،1366) بنابراین در بررسی سازههای هر زبان نقش محورهمنشینی کلمات تاثیر به سزایی در بررسی روانشناختی زبان دارد، در تدوین این فرهنگ از مهمترین جنبههای مورد اشکال نه در حوزه معناشناختی، بلکه در حوزه تظاهرهای گویش رامسری در ادای کلمات و جملات بوده است، نکتهای که در جلد اول فرهنگ زبانزدهای رامسر نیز کاملاً مشهود بود؛ اما باید پذیرفت که «هیچ دوفردی زبانشان را بهگونه یکسان به کار نمیبرند، تعداد تظاهرهای زبانی به اندازه تعداد افرادی است که آنرا به کارمیبرند . (ساغروانیان: 69 ، 382). نكته ديگري كه در اين كتاب به آن توجه شده است رفع ابهام در مورد زبانزدهايي بوده كه به صورت مشترك در ميان زبانزدهاي ملل، زبان فارسي يا گويش هاي ديگر نيز موجود بوده، از اين رو مؤلف كوشيده تا حد امكان از ورود زبانزد هاي مشترك جلوگيري نمايد، اين مساله را آگاهانه در مقدمه كتاب بيان مي كند و مي نويسد: «مسأله مشابهت زبانزدها بين اقوام و ملل، مسألهاي است قابل تامل و خيلي روشن، و دقيق نميتوان درباره آنها بحث كرد. در هر صورت دو احتمال ميتوان درباره مشابهت زبانزد داد:
يكي اينكه مسایلي فرهنگي (بهويژه زبانزدها) مرز نميشناسند، تا جايي كه، در گذشته زبانزدها را «عبارات بالدار» ميناميدند[2]. ديگري شايد، نيازهاي مشترك (مادي_ رواني) بعضي از اقوام و ملل موجب خلق زبانزدهاي مشابه ميگردد. زبانزد «ماهي نده، ماهيگري ياد بده» به فرهنگ چهار كشور: ژاپن، چين، انگليس و ايران نسبت داده ميشود. به ياد بياوريم كه: زندگي در ژاپن و انگلستان با دريا و ماهي ارتباط مستقيم دارد. بخش وسيعي از چين هم در كنار اقيانوس است و رامسر هم در كنار ساحل دريا قرار دارد. آيا نياز مشترك، عاملي براي خلق زبانزد مشابه (ماهي نده، ماهيگيري ياد بده) نشده است؟»
به نظر مي رسد تنوع فرهنگي و سير عبارات بالدار كه مولف نيز به آن اشاره داشته در اقوامي كه همجوار هستند، نمود بيشتري مي يابد. لذا در بررسي معني شناختي زبانزدها،اين اشتراكات ـ گاه ـ تا حد خيره كننده اي به قرابت در الفاظ نيز مي انجامد. به عنوان نمونه در زبان تالشي-واقع در غرب استان گيلان- مي گويند:
اگم شته اولس برزو agam šata oulas barzu يعني اگر درخت ممرز كج اجازه بدهد.
اگه ول جلم دار بهله age valjalem dâr bahle
درباره پيدايي زبانزد تالشي ـ كه اشاره شد ـ اينگونه آمده است كه در مسير راه روخون ruxun (راهي كه ييلاق و جلگه را به هم متصل مي كند)درخت ممرزي وجود دارد،كه شاخه اي از آن بر روي راه «روخون» قرار گرفته و با زمين چندان فاصله ندارد، به طوري كه فقط يك اسب مي تواند از زير آن عبور كند و اين باعث مي شود تا بچه هايي كه در هنگام كوچ بر بالاي اسبي كه بر روي زين اسب قرار دارند؛ با برخورد به شاخه،بر زمين افتند و به هلاكت برسند.با گذشت سالها در ماهيت زبانزد تغييري بوجود آمد و چنانچه يكي از اهالي صاحب فرزندي مي شد، اهل محل به او تبريك مي گفتند،مرد صاحب فرزند نيز در پاسخ آنها مي گفت:اگم شته اولس برزو
در گويش رامسري نيز اين زبانزد در مورد درخت ممرز كجي است كه در بين راه ييلاق و قشلاق و در محلي به نام «بامسي» قرار داشت ـ اين درخت نيز كار مشابه اي را انجام مي داد كه در راه روخون تالش! ديده مي شدـ در بيان كاربرد اين زبانزد هم مي گويند: مانعي براي انجام كاري متصور است.
اگر چه پذيريش زباني را نبايد از نظر دور داشت ، اما اگرزبانزدي با واژگان ضروري گويشي وفرهنگ مشترك نيزدر فرهنگي اينچنين جاي گيرد، مي توان چگونگي تحول آوايي و معنايي را نشان داد و حتي زبانشناسان اين زبانزدها را مي توانند به عنوان مثال هايي از ميزان تاثير پذيري و نمايه اي كامل از تغييرات آوايي نيز مورد توجه قرار دهند.نمونه آن نيز ورود برخي زبانزد ها از گويش «سليري» (مسگري) است. مولف محترم اما صرفا با نگاهي مفهومي به تعابير و كاربرد زبانزدها تلاش كرده تا به زعم خود مجموعه اي منقح و مختص گويش رامسر را فراهم آورد و به همين دليل ، وي از ميان هفده هزار زبانزد گرد آوري شده 6000 مورد آن را انتخاب و چاپ مي كند.دقت علمي اين اثر به پشتوانه تاريخي پاره اي از اين زبانزدها نيز رسيده است؛ به گونه اي كه پانوشت و اشارت ها در زمينه تاريخي بوجود آمدن برخي زبانزدها ونيز كاربردهاي بديهه توسط گويشوران، ارجاعات كتاب را نيز خواندني كرده است.
نمونه اي از اين پانوشت ها نشان مي دهد كه در مناسبات امروزين نيز چنين زبانزدهايي كاربردي عميق دارند: در گذشته ايام نوروز خوشترين روزهاي زندگي كودكان و نوجوانان بود. بازي رايج ايام نوروز هم «مرخانه جنگ» (تخممرغ) بود. معمولاً تخممرغ را يكي بهنحوي در مشت خود قرار ميداد كه فقط سر يا ته تخممرغ پيدا بود. «مرغانه جنگ» بستگي به قول و قرار طرفين داشت. تخممرغ را يكي در مشت خود نگاه ميداشت و د يگري از بالا با تخممرغش ضربه ميزد. هركس تخممرغش شكسته ميشد بازنده بود بايد تخممرغ شكسته را تحويل برنده دهد. در اين بازي گاهي رنديهايي صورت ميگرفت مثلاً محتويات تخممرغ را بهنحوي تخليه و در آن زاج ميريختند يا از تخممرغ شاخدار (شاخدار كرك) كه خيلي محكم بود بهجاي تخممرغ معمولي استفاده ميكردند. محمود خالقي نقل ميكند كه: در يكي از جشنهاي نوروزي به منزل… رفتم. مرد خانه پرسيد چه ميخواهيد؟ گفتم: «مرغانه» گفت نداريم. گفتم: به فلاني تخممرغ داديد. مرد خانه كه در بهكار بردن بعضي از الفاظ ابايي نداشت در ضمن اينكه مشغول ترياك كشيدن هم بود گفت: حالا كه «مرغانه» نداريم. «بِدِه مِشتِه خَنِمِ «تُس» دُكنم، مرغانه بُكنِه شَمرِ مرغانِه هَدِم» (صبر كنيد، من با مشهدي خانم، نزديكي بكنم و او تخم بكند و به شما تخممرغ بدهم).(صفحه 75 كتاب)
اين اثر البته حركتي نو و قابل تامل است.براي اين محقق پركار وعلاقه مند آرزوي موفقيت مي نمايم و اميدوارم به لطف ورود دانشجويان تحصيلات تكميلي در دانشگاهها كه زمينه را براي تحقيقات در قالب پايان نامه ها فراهم نموده است ، متوليان دانشگاهي به بررسي و نقد اين كتاب و آثاري بومي محلي بپردازندتا گامي مؤثر براي تقويت زبان معيار( فارسي ) صورت پذيرد.
1ـ به نقل از فرهنگ سمنانی، اصطلاحات و ضرب المثلها و اشعار، گردآوری منوچهر ستوده، تهران، 1356
[2] . اگر در گذشته، كاروانهاي تجارتي و زيارتي، عامل گسترش فرهنگ بودند و زبانزدها را «عبارات بالدار» ميگفتند، امروز با وجود «ایميلٍ» و «SMS» چه نامي برازنده زبانزدهاست؟